پرنده اي كوچك بر ماوراي ابري دور

 

 

در تلاطم جاد ه ها
 به شكست ترديدم خواندي


 همسفر
 دشت هاي آشوب بي كرانه اند
از غار هاي سترون غوغا دوري كن



 بي روزنه به ديگري
 در دخمه ي خود شيفتگي مدفون گشته ايم
 چاوش به صبح مي زنيم
 اما
در گذر گاه مشرق كمي دير كرده ايم



 خاطره از شيب خيالم سر مي خورد
لايه لايه هاي خاك
 چرخي درون پوسته ي تنگ زندگي
در اندوه وا ماندن از كاروانياني
 كه با مداد از افق گذشته اند



 پرند ه اي كوچك بر ماوراي ابر ي دور
 و
 جغدي غريب
بر ديواره هاي شكسته غروب




سكوت
و
 نگاه هايي در كمين عشق



م - ت


منبع این نوشته : منبع